هذیان های یک تبریزی تب کرده

صلح کوچک
نویسنده : مریم علوی میلانی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥
 

من هیچ وقت نمی توانم خودم را جای تو بگذارم . فرض کن یک ماهی گلی تصمیم بگیرد برود جنگل و یک گوزن را برای شام شبش شکار  و آن را در تنگ کوچک خود با لذت تمام نوش جان کند. یا مثلا گرگی که شنگول ، منگول و حبه ی انگور را بطور کامل بلعیده است بنشیند پای نوشتن یک شعر کودکانه و تازه در فکر چاپش هم باشد!
این که بخواهم تو هم کمی جای من باشی برای من که خودم را یک فرد منطقی میدانم و کلی ادعای روشنفکری دارم ، دیکتاتوری محض است . فکر کن بخواهم چاپلین را مجبور کنم نقش مقابل اسپایدر من را بازی کند... می دانم مضحک است ولی دنیا ثابت کرده  که چنین چیزهای مضحکی به سادگی اتفاق می افتد و آب هم از آب تکان نمی خورد. اما خب من و تو حسابمان از این دنیا جداست ما هیچ کدام دوست نداریم اخمی به چهره ی آن دیگری ببینیم . اخم دوست یعنی فاجعه ، یعنی درد شنیدن کشتار بی رحمانه ی هزار آدم بی گناه در یک جنگ احمقانه ی سیاسی. دلیل این که همیشه در کنارت احساس امنیت و آرامش دارم وجود همین رئیس دموکرات درونمان است که اجازه ی زورگویی به هیچ کداممان را نمی دهد. من و تو در دنیای کوچک خودمان با صلح مطلق زندگی می کنیم و هر عصر میهمان خانه ی دیگری می شویم دو بیت شعر می خوانیم ، یک فنجان چای با شکلات های رنگی می نوشیم . چیپس ، پفک ، پاستیل ، چیزبرگر هم اگر بود بدون ذره ای عذاب وجدان با یک قوطی کوکاکولا میهمان شکم عزیزمان می کنیم و با تمام وجود زندگی می کنیم و هیچ انتظار غیر منطقی بی رحمانه ای هم از یکدیگر نداریم.
فکر میکنم خدا ما دوتا را برای برپایی همین صلح کوچک خیلی دوست دارد و خودش مراقب آرامش مقدسمان خواهد بود . بیا فکر کنیم تمام مردم جهان در یک لحظه به این نتیجه رسیده اند که هیچ وقت نمی توانند به جای هم زندگی کنند و دست از سر هم بردارند ... آن موقع خدا لبخند می زند و با صدایی که دوست دارم شبیه آوازهای شجریان باشد رو کند بهمان و بگوید ...بفرمائید این هم از بهشت ابدی که قولش را داده بودم ...
مریم علوی میلانی                                                     

                    95/3/19             telegram.me/milanim

 

 

 


 
 
مردن
نویسنده : مریم علوی میلانی - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
 

... ولی برای من مردن از آن زمان شروع شده است که حرف هایم را جویده جویده توی گوشهایتان می اندازم ولی همچنان توان هضمشان را ندارید ... این حرف ها بمانند توی گلو و نفس را بگیرند و تمامم کنند بهتر است ... کور شده است اشتهای گوش هایتان که پس می زنید هر چه شعر هر چه ترانه را ...

...مریم... 


 
 
آشفتگی
نویسنده : مریم علوی میلانی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳
 

وقتی باید صبح زود بیدار بشی و با سردرد زیاد بری سرکار.... اما ترجیح میدی لحاف رو بکشی رو سرت و بخوابی...وقتی باید بشینی و ترانه های ناقصت رو تموم کنی ... اما ترجیح میدی لحاف رو بکشی رو سرت و بخوابی. وقتی باید عروسک های جدید بدوزی و به نمایشگاه تحویل بدی ... اما ترجیح میدی لحاف رو بکشی رو سرت و بخوابی. وقتی دو جلسه کلاسی که باید بری رو باید بری !!! ... اما ترجیح میدی لحاف رو بکشی رو سرت و بخوابی. وقتی باید زندگی کنی... ... اما ترجیح میدی لحاف رو بکشی رو سرت و بخوابی.

2- ما انتظاری از هم نداریم
تکلیفمون اصلن مشخص نیس
انقد بهم آشفتگی دادیم
انگار هنوز این دیوونگی بس نیس
...مریم...


 
 
دل تنگی های وبلاگی
نویسنده : مریم علوی میلانی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
 

1) وبلاگ نویسی زمانی برای خودش حرمتی داشت . شعر ها و دل نوشته هامو اینجا منتشر می کردم و هر بار که صفحه ی مدیریت رو رفرش می کردم ،  با دیدن یک نظر تایئد نشده دلم می لرزید که یعنی کی می تونه باشه و چی نوشته ؟ وبلاگ خوانی و وبلاگ نوشتن از روزی که عضو فیس بوک عزیز اعتیاد آور شدم برام خیلی کم رنگ شد و من کم حوصله تر از قدیم برای خواندن و نوشتن مطالب طولانی و اینکه بعد از نوشتن به وبلاگ دوستان برم و جمله ی به روزم رو براشون کپی کنم و منتظر نظراتشون باشم. اما چند روزه که فیس بوک عجیب دلم رو زده و هوای اینجا به سرم افتاده چیز خاصی هم برای نوشتن نیست جز روزمرگی ها و خاطره بازی های همین چهار پنج سال پیش که برام خیلی عزیز تر از این روزها بودند. الان فقط به امید خوندن یک نظر از یک دوست قدیمی که فیس بوک تمامشون رو ازم گرفته اومدم اینجا . که از دیدن رنگ قرمز نوتیفیکشن ها و پیام های فیس بوکی عجیب خسته شدم.

2) قسمتی از یک ترانه ی قدیمی به یاد روزهایی که دیگه مال من نیستند

 

وقتی میبینی که مردم تو رو نادیده میگیرن

پس بزن به بیخیالی ،  بذا گم شن و بمیرن

اگه می خوای که دوباره خودتو از نو بسازی

لازمه بری سراغِ ، بچگی -  دیوونه بازی

مثل گم شدن رو خطِ ، مرز بین حق و هذیان

سر کشیدن یه شعر از ، نیمه ی خالی لیوان


 
 
مرگم را شایعه کن
نویسنده : مریم علوی میلانی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

از خدا ممنون هستم که آرامش و لبخند رو برای من و مردم وطنم هدیه کرده  

این روز های خوب ، با چاپ دومین کتاب ترانه م  با نام مرگم را شایعه کن ، برام شیرین تر شد . به امید تداوم شعر و شعور ...

... مراکز فروش کتاب


تهران : ضلع جنوب شرقی میدان انقلاب - پلاک 18 - طبقه ی زیرین - بانک کتاب صبا
شیراز : بلوار مطهری - روبروی سازمان منابع طبیعی - کتابفروشی بانک صبا

نوشهر.فلکه مسجد.خیابان 15خرداد رو بروی شهرداری.کتاب فروشی آرش

و در تبریز


نشر میلان : خیابان حجتی - روبروی دبستان فضیلت-( کتابفروشی علوی ) تلفن : 2809777
نشر یاران : خیابان امام - جنب پاساژ تربیت - کتابفروشی نوبل

نشر یاران : خیابان محققی - پاساژ کریمی
نشر معرفت گلزار : خیابان جمهوری - جنب مسجد انگجی 
کتابسرای گیتامهر : خیابان جمهوری - ساختمان دوستدار


دوستانی که در تبریز تشریف ندارند ، یا از طریق سفار ش تلفنی و اینترنتی می تونن خریداری کنند و یا به من اطلاع بدن که کتاب رو به شهرشون ارسال کنیم . 


ترانه ی به خوابم که میای ...از  متن کتاب 

 

به خوابم که میای ، عوض می شه حالم
 تو دیوان حافظ ، عوض می شه فالم
 زمین و هوا رو به هم می رسونی 
عوض می شه تقویم ، عوض می شه عالم 
به خوابم که میای ، شروع می شه دی ماه
همش می نویسم ، ازت راه و بی راه 
می شم شاعر تو ، تو هم شاعر من
 یه منظومه می شیم ، تو این خواب کوتاه

 
 
← صفحه بعد