نصفه شب بود با خودم فکر میکردم چه میشه الان یه زلزله ی بزرگ بیاد؟ تو همون لحظه صدای خش خش اومد از اتاق فکر کردم خونه داره میلرزه کپ کردم چراغو روشن کردم چیزی نبود و صدا هم قطع شد دوباره چراغو خاموش کردم و صدا شدید تر شد خشکم زده بود سرجام از ترس داشتم میلرزیدم. تنها ترین کاری که تونستم بکنم صدا زدن برادرم بود و و با ترس و لرز روشن کردن چراغ . به محض اینکه چراغ روشن شد دیدم یه سوسک نسبتا بزرگ داره روکاغد پوستی های گوشه ی اتاقم قدم میزنه بعد از اینکه برادرم به حسابش رسید به خودم گفتم این یه پیام از طرف خدا بود که بچه جون !! وقتی از یه سوسک اینجوری میترسی بیخود میکنی ازم زلزله میخوای !! بعضی وقتا آمادگی یه اتفاق کوچیک رو هم نداریم و فقط به خدا اصرار میکنیم که اتفاق بزرگ و مهیج برامون بیافته اینه حکمت خدا
با اتفاقی که این روزها برام افتاده فکر میکنم این یه نشونه بود برام برای درک شیطونی های خدا ! و تحمل بیشتر